تبليغاتX
ستاره دنباله دار

ستاره دنباله دار

جامعه شناسي ايران

خاطره ای دور

یادم می آید وقتی که دبستانی بودم، با یکی از همکلاسی هایم تصمیم گرفته بودیم که با هم در آینده فضانورد شویم! تمام وقت با هم ورزش می کردیم و درباره فضا حرف می زدیم. آنقدر در تصمیم خود جدی بودیم که به این فکر افتادیم که چکار کنیم که در آینده تضمینی داشته باشیم برای تداوم بخشیدن به راهمان. یک نگرانی ما این بود که به هر علتی از هم جدا شویم، مثلا یکی از ما مدرسه اش را عوض کند. به همین خاطر تصمیم گرفتیم که با هم یک قرار برای 10 سال بعد ترتیب دهیم. محل، تاریخ و ساعت قرار 10 سال بعد را تعیین کردیم! قرار شد یک روزنامه در یک دست و کیفی در دست دیگر داشته باشیم تا همدیگر را بازشناسیم.

سالها گذشت و من دیگر هرگز آن دوست را ندیدیم. یک روز سال 1382 بود که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم؛ خودش بود! ده سال بود که هیچ خبری از او نداشتم. حتی اسم و چهره اش را هم به زحمت به یاد می آوردم. او گفت دیروز رفته بوده سر قرار! با خودم گفتم: «این دیگه چه اسکلیه!». کمی صحبت کردیم و گوشی را گذاشتم.

حالا 8 سال از آن تماس تلفنی و 18 سال از آخرین باری که او را دیدم و با هم قرار گذاشتیم می گذرد. این 18 سال برای من همانند آن است که 18 بار زندگی متفاوتی کرده ام، چنانکه گویی 18 شخص مختلف در کالبد جسمانی من زیسته اند. هیچ یک از این 18 نفر هیچ هم حسی ای با بقیه ندارد. 18 فرد بیگانه با هم که تنها کوله باری مبهم از خاطرات یکدیگر را بر دوش کشیده اند. حالا می خواهم زمان را متوقف کنم؛ من کدامیک از این 18 نفر هستم؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 23:1  توسط س د  | 

هیچ

چه خود آزاری ایست! سنگین ترین لحظات را احساس کردن، در خود فرو رفتن و دم بر نیاوردن، و گاه به خود گفتن که: «ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...».

ابرها را در آسمان بی انتهای درون زندانی کرده ایم بی آنکه مجالی دهیم به بادی، بارانی، یا هر آن چیزی که اندکی از بار بی پایانش بکاهد. گویی آتشفشانی هر دم تهدید پوچ رهایی را مدعی شود اما به دلیلی نا شناخته غرور حزن انگیز سکوتش را بر آرامش پس از خروش ترجیح دهد.

می گویند هنر در این لحظه ی پر شکوه زاده می شود. آن هنگام که همه ی آنچه را که گفتنی است، برای همیشه در سینه پنهان نگاه می داری، با این امید که جهانِ تو را نیز پایانی است و با این پایان، آن «گفتنی» ها هم برای همیشه به عدم می پیوندند؛ گویی هرگز نه روی داده و نه احساس شده اند.

با همه ی اینها، هنوز به عدم نپیوسته ام و نپیوسته اند. سنگینی شان به درازای بقای این تن تداوم دارد. انسانِ سنگین، هر سپیده دم به جزیره ای دور افتاده شبیه تر می گردد. آری، بیهوده نیست کار جهان؛ غرورِ انسان ماندن پر هزینه است. در نبرد انسان ماندن، پیروزی غرامت دارد؛ غرامتی بس سنگین: تنهایی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 23:8  توسط س د  | 

جامعه شناسی خودزنی؛ نقدهای کشکی


«مردم ما فرهنگ ندارن...»

«ریدم به این مملکت...»
«مردمی که شعورشون اینقدر پایینه، هر چی سرشون میاد حقشونه...»
«اینا از سر این مردم هم زیادن...»
«لیاقتشون همینه...»
نمونه های چنین جملاتی را در زندگی روزمره شهری زیاد می شنویم. تنها یک لحظه تصور کنید که یک جامعه شناس در بررسی جامعه ایران بخواهد به همین شیوه دست به تبیین بزند. بدون شک اگر جامعه شناسی از چنین جملاتی برای استدلال استفاده کند، بی درنگ خود را مضحکه همگان خواهد کرد.
بهتر است حرف آخر را همین اول بزنم: بسیاری از متنهایی که تحت عناوین پر طمطراقی همچون «بررسی جامعه شناختیِ...» یا «درآمدی جامعه شناختی بر...» درباره جامعه ایران منتشر می شوند در واقع چیزی جز همان جملات فوق در پوششی ادبی نیستند. متاسفانه چنین متنهایی بسیار پر مخاطب هستند.
اخیراً با یک نظرسنجی در فیس بوک مواجه شدم که نشان می داد درصد بسیار بالایی از پاسخگویان ایرانی، مردم ایران را دارای خصایص اخلاقی «بسیار زشت» می دانند. همین مساله مرا واداشت تا به نتایج پیمایش ملی «ارزشها و نگرشهای ایرانیان» که در سال 1382 توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی انجام شده بود رجوع کنم. بخشی از این پیمایش به موضوع اخلاق پرداخته است. از پاسخگویان سوال شده هر یک از خصوصیات زیر چقدر در بین مردم رواج دارد. به پاسخها توجه کنید:

نگرشکممتوسطزیاد
امانت داری41.14216.9
انصاف56.234.98.9
کمک به دیگران36.537.925.5
صداقت و راستگویی58.632.68.9
گذشت55.731.312.9
پایبندی به قول و قرار49.139.311.6
دورویی و تظاهر17.214.668.2
تقلب و کلاهبرداری11.413.974.7
تملق و چاپلوسی11.815.472.8

این یافته ها تایید آن چیزی است که هر یک از ما هر روز تجربه اش می کنیم. اینکه آیا ایرانیان به واقع دارای خصایص زشت زیادی هستند یا خیر، مساله ما نیست. آنچه بسیار واضح است این است که به راستی مردم ایران خودشان را دروغگو، ریاکار و متقلب می دانند. موضوع وقتی جالب تر می شود که یافته های جدول فوق را با نتایج مندرج در جدول زیر که مربوط به همان پیمایش است مقایسه کنید. پرسیده شده «به نظر شما مهمترین صفت یک آدم خوب چیست؟»، نتایج:

 نگرش صدافت ایمان درستکاریاخلاق خوبگذشت انصاف   انسانیتمعرفت و شناختنظم و قانون
درصد46.616.33.7114.14.36.71.50.3

چنانچه ملاحظه می گردد، صداقت به طور شگفت انگیزی مهمترین ارزش اخلاقی نزد ایرانیان است. از نظر مردم ایران، هیچ یک از سایر ارزشهای اخلاقی قابل مقایسه با صداقت نیست. با توجه به اینکه نمونه مورد مطالعه به خوبی جامعه ایران را نمایندگی می کند جا دارد بپرسیم که چگونه ممکن است که جامعه ای همزمان صداقت را مهمترین ارزش اخلاقی بداند و همزمان معتقد باشد که مردمانش آن را رعایت نمی کنند؟
به عقیده من این یک پرسش بسیار جدی است. البته می توان پرسشهای دیگری را نیز پیش رو گذاشت، مثلا اینکه: آیا ممکن است مردمی که مهمترین ارزش اخلاقی برایشان صداقت است، به کمترین میزان ممکن آن را رعایت کنند؟ در اینجا کاری با این پرسش ندارم. مساله من نقش جامعه شناسی ایران در ایجاد و تداوم تصویر ایرانیان از خودشان است. به نمونه هایی اشاره می کنم.
در اینترنت با مطلبی درباره برنامه تلویزیونی «بفرمایید شام» - که از شبکه ماهواره ای "من و تو" پخش می شود – مواجه شدم که نویسنده مدعی شده بود از دریچه آن به بررسی «جامعه شناختی» جامعه ایران پرداخته است. بخشی از نتیجه گیری نویسنده چنین بیان شده است:
«می‌خواهد خوش‌تان، بیاید می‌خواهد خوش‌تان نیاید؛ در یک جمله بگویم که به‌طرز غم‌انگیزی ملتِ "منحطی"ی شده‌ایم. آنقدر که اگر برای اینکه بشود قومی را "منحط" خواند فقط کافی باشد که یکی دوتا از خصایص زشت اخلاقی آن ملت را بر بشمریم، باید درباره‌ی خودمان منصف باشیم و بگوئیم که: "ما ایرانیان امروز، دربردارنده‌ی مجموعه‌‌ی کم‌‌نظیری از زشت‌ترین خصائل هستیم".»
چند سال پیش کتابی در میان بسیاری از ما دست به دست می شد با عنوان «جامعه شناسی خودمانی»، نوشته حسن نراقی. هر کس آن را می خواند شیفته اش می شد و بلافاصله آن را به دیگران توصیه می کرد. آنقدر استقبال از این کتاب زیاد شد که هر ساله چندین بار تجدید چاپ می شد. فهرست کتاب را اگر نگاه کنید متوجه همه چیز خواهید شد. سراسر این کتاب چیزی نیست جز نسبت دادن شمار زیادی از صفات منفی به ایرانیان: «بیگانه با تاریخ»، «حقیقت گریز»، «پنهان کار»، «ظاهرساز»، «قهرمان پرور»، «استبداد زده»، «خودمحور»، «برتری جو»، «بی برنامه»، «ریاکار»، «فرصت طلب»، «احساساتی»، «شعار زده»، «دچار توهم توطئه»، «مسئولیت ناپذیر»، «قانون گریز»، «متجاوز»، «پر توقع»، «حسود»، «دروغگو» و...
کتابها و مقالات بی شماری چنین بحثهایی را تکرار کرده اند. فارغ از درستی یا نادرستی این ادعاها، بی پشتوانه بودنشان به لحاظ علمی بسیار مشهود است. مجموعه ای از ادعاهای بی اساس، بدون معرفت شناسی و روش شناسی. کمتر جامعه شناس برجسته ای ممکن است چنین متونی را جدی بگیرد. با این وجود تاثیر چنین متنهایی بر ذهنیت کنشگران اجتماعی بسیار مشهود است. اگر در ایران سنت جامعه شناسی محکمی وجود ندارد، اما آنچه را که گیدنز «گردش دانش اجتماعی» می نامد وجود دارد. چنین متنهایی – علیرغم تهی مایگی – تاثیر عمیقی بر تصویری که مردم ایران از خود دارند بر جای گذاشته است.
البته این را نباید فراموش کرد که این تصویر، حاصل تجربه زیسته نویسندگان ایرانی نیست. نسبت دادن خصایص منفی به فرهنگ مردم ایران، نخستین بار در سفرنامه های اروپاییانی که به دربار پادشاهان ایرانی می آمدند انجام شد. آنان خصایل اخلاقی درباریان – نظیر تملق گویی و ریاکاری – را به کل جامعه ایران تعمیم دادند. با شیفتگی بسیاری از نخبگان ایرانی به مغرب زمین، این مساله در متون نویسندگان ایرانی راه یافت. از آن پس مهمترین شیوه غالب برای فرهیخته نشان دادن خود، این شد که هر چه صفت منفی می دانیم به سایر مردم نسبت دهیم! این روند تا همین امروز هم تداوم یافته است. در واقع روشی است برای (به قول پیر بوردیو) تمایز خود از دیگران به منظور کسب سرمایه فرهنگی بیشتر. قضیه زمانی پیچیده تر می شود که متوجه می شویم که امروز، این شیوه ایجاد تمایز (distinction) حتی توسط بخش وسیعی از توده های مردم نیز به کار گرفته می شود!
متاسفانه هیچ بررسی جامعه شناختی در این مورد انجام نشده است. نشریه مهرنامه در شماره اسفند 89 این مساله را با چند جامعه شناس در میان گذاشت: نعمت الله فاضلی، حمیدرضا جلائی پور، عباس کاظمی، سعید معیدفر، محمد رضایی و محمد فاضلی. این جامعه شناسان بعضاً به نکات جالب توجهی اشاره کردند. به طور کلی همگی آنان بر بی اعتباری این «جامعه شناسی عامه پسند» - که به باور من هرگز نباید نام «جامعه شناسی» بر آن نهاد – تاکید داشتند. با این وجود در مصاحبه ای که مهرنامه با جلائی پور، کاظمی و معیدفر ترتیب داده، به طرز نامحسوسی سوال اصلی در وسط مصاحبه تغییر می کند: یعنی در ابتدا مساله اصلی همین ادعاهای عامه پسند است و در میانه مصاحبه بحث بر سر علل «دروغگو» بودن ایرانیان ادامه پیدا می کند! این امر خود نشانگر قدرت چنین گفتمانی است.
در کلی ترین شکل، باید گفت ایراد اصلی در عقب ماندگی علوم اجتماعی در ایران است. این امر باعث شده تا مرز میان ادعاهای علمی و غیر علمی مخدوش شود. هر یاوه ای ممکن است تحت پوشش «جامعه شناسی» به مردم عرضه شود و بسیاری آن را باور کنند. اگر بنا باشد فهرستی از ویژگیهای منفی ارائه دهیم و مثالهایی از هریک ارائه دهیم، در این صورت می توان هر جامعه ای را با هر برچسب دلخواهی متهم کرد. مادام که یک مقایسه علمی میان چند جامعه انجام نگیرد هیچ قضاوت علمی نمی توان انجام داد. می گویند ایرانیان «منفعت طلب» هستند! گویی مردمان دیگری را می توان یافت که به جای سود و منفعت دنبال ضرر و زیان باشند!
اگر علوم اجتماعی ما فاقد بنیانهای معرفت شناختی است؛ اگر روش شناسی ندارد؛ اگر تخیل جامعه شناختی نداریم؛ اگر هنوز یاد نگرفته ایم که چگونه مفهوم سازی باید با نظریه پیوند داشته باشد؛ اگر قادر به درک دلایل (و نه صرفاً علل) کنشهای مردم نیستیم و نمی توانیم معنای کنشهای آنان را دریابیم؛ اگر نمی توانیم از فهم وبری (Verstehen) در مطالعه جامعه ایران استفاده کنیم؛ اگر حوصله بررسی تطبیقی نداریم تا از دریچه مقایسه ایرانیان با سایر ملل به ویژگیهای واقعی خود پی ببریم؛ دلیل نمی شود که با تحقیر دیگران و برای خودنمایی پشت جامعه شناسی پنهان شویم.
برخلاف آنچه که چنین نویسندگانی ادعا می کنند، این نوشته ها نه به سود دموکراسی و پیشرفت است و نه تاثیری بر بهبود اخلاق عمومی دارد. برعکس، توجیهی است برای دوام استبداد. بیش از یک قرن پیش دهخدا در نامه ای خطاب به محمدعلی شاه قاجار نوشت: «اولین حرفی که وزرای خائن برای سد راه حریت و آزادی و اغفال پادشاه در صحت رشد و بلوغ ملت با اولین هیجان ملی برای استرداد حقوق لاینفک خود می گوید این دو کلمه است: "این ملت هنوز لایق این مذاکرات نیست"». دهخدا در ادامه می  نویسد: «اطوار و کردار همین ملت که "هنوز لایق این مذاکرات نیست" همان اطوار و کردار رومی ها در 509 قبل از میلاد و انگلستان در 1649 و فرانسه ها در 1793 می باشد».
نکته آخر اینکه به عقیده من یکی از عللی که استبداد در ایران جان سختی می کند همین ایراد اساسی است که بسیاری از روشنفکران به آن آلوده شده اند. طبقه متوسط شهری ایران – که پایگاه اصلی جریان دموکراسی خواه است – مبتلا به همین بیماری خودزنی شده است. از سوی دیگر بخشهای حاشیه ای جامعه – عمدتاً طبقه پایین – در برابر این خودباختگی و تحقیر ملی واکنش نشان می دهند. قضیه خیلی ساده است: جریانی که ارزش چندانی برای دموکراسی قائل نیست، با شعار «ما می توانیم» در برابر شعارِ اعلام نشده طبقه متوسط - «ما نمی توانیم» - دست به بسیج نیروهایی از طبقه پایین جامعه زده است.

پی نوشت:

1- باید تاکید کنم که منظور من از این نوشته، کنار گذاشتن نقد فرهنگ عمومی نیست. ایراد من به بی اساس بودن برخی از نقدهاست که بسیار پر مخاطب هستند.
2- در فرصتی دیگر به بررسی درستی یا نادرستی چنین نسبتهایی خواهم پرداخت.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 3:57  توسط س د  | 

درباره پرویز شهریاری

پرویز شهریاریسه دهه اخیر را در سراسر جهان باید دهه های انحطاط در سپهر فرهنگ نامید. در این سه دهه بسیاری از دستاوردهای بشری با تهاجم نئولیبرالیسم از میان رفت. هرچند ضربات اقتصادی آن به هیچ روی قابل اغماض نیست، اما بیش از هر چیز، فرهنگ بیشترین آسیب را دید. کافی است به فهرست اسامی حاکمان این سه دهه نگاهی بیندازید: ریگان، تاچر، برلوسکونی، آزنار، سارکوزی و مانند اینها. در حوزه اندیشه فلسفی – اجتماعی نیز (فارغ از چپ یا راست) وضع به همین ناگواری بود. ایران هم از این قاعده جهانی مستثنا نیست. اگرچه در دوران معاصر ایران، پیش از این سه دهه نیز سنت اندیشه محکمی وجود نداشت، اما دستکم در برخی حوزه ها، همچون ادبیات، حرفهایی داشتیم برای عرضه در عرصه جهانی. امروز، اثری از انسانهایی هم وزن با هدایت، شاملو، اخوان و فروغ نمی بینیم.

با همه اینها، هنوز ذخایری داریم که فراموششان کرده ایم. مهم نیست در کدام عرصه؛ مهم این است که در این برهوت فرهنگی، قدرشان را بدانیم. بدون تردید، پرویز شهریاری یکی از اینهاست. قصدم در اینجا معرفی او نیست، برای آشنایی با آثار و فعالیتهای او به اینجا مراجعه کنید.

می خواهم نشان دهم که چرا پرویز شهریاری برای جامعه امروز ما اهمیت دارد. در کوتاهترین شکل ممکن به سه جنبه – که به عقیده من اساسی است - اشاره می کنم:

خرافه ستیزی:

شاید کمتر کسی در ایران به اندازه استاد شهریاری وقت خود را صرف ریاضیات، منطق و تفکر علمی کرده باشد. شمار کتابها و مقالات او آنقدر زیاد است که یک کتابخانه خانگی را به طور کامل پر می کند. اما اهمیت این نوشته ها در حجمشان نیست. برعکس، تلاش او همواره بر کوتاه نویسی و ساده نویسی این مباحث بوده است. او تقریبا همه زندگی اش را برای این گذاشت تا ریاضیات را مردمی کند، تا انسانها نحوه درست اندیشه کردن را بیاموزند و از آن بهره گیرند در زندگی شان و در ساختن جامعه.

اهمیت پرویز شهریاری به گمان من آنجا آشکار می گردد که در نظر آوریم چگونه در این دهه ها خرافه های کهنه دوباره بازگشته اند. چه در شکل سنتی، و چه در اشکال نوین. کمتر روزی پیش میاید که در خیابانهای مرکزی تهران قدم بزنم و یک برگه تبلیغ فلان «استاد» را که با آموزش «معنویت» و «موفقیت» کلاس (=دکان) برای خودش برپا کرده به دستم ندهند. منطق ستیزی و علم ستیزی به شکلی عریان در سراسر جامعه دیده می شود و من قصد ندارم با ذکر مصادیقش خود را به دردسر بیندازم. به هر حال جای افسوس است که مردم برای شنیدن چنین مهملاتی حاضرند پول پرداخت کنند اما برخی از همین مردم ممکن است حتی نام استاد شهریاری را نشنیده باشند.

عدم تسلیم به سرمایه داری:

استاد پرویز شهریاری جزو معدود افرادی بود که در دوران به اصطلاح «پایان تاریخ» و در زمانه ای که منتقدین سرمایه داری – چه به شکل فیزیکی و چه غیرفیزیکی – حذف شدند، در نقد استثمار انسان از انسان سکوت نکرد. در کنار مقالاتی که در حوزه ریاضیات در مجلات «چیستا» و «دانش و مردم» منتشر می کرد، همیشه رد پای اندیشه های سوسیالیستی نیز دیده می شد. شاید جایگاه علمی و فرهنگی او مانع آن می شد که به راحتی قابل حذف باشد؛ او همچون برخی از همفکرانش همچون بهزاد فراهانی(هنرمند برجسته تئاتر و سینما) (۱) در کنار رشته تخصصی خود به آرمانهای اجتماعی و انسانی خود وفادار مانده است.

ایران دوستی:

اگرچه امروز نام «ایران» کام بخش بزرگی از کنشگران سیاسی – اعم از چپ و راست – را تلخ می کند و بسیاری از سیاسیون این دیار عقده های خود را با به لجن کشیدن «میهن پرستی» خالی می کنند، پرویز شهریاری اما جایگاه خود را در نقطه مقابل آنان تثبیت کرد. چه پیش از انقلاب 57 و چه پس از آن طعم تلخ زندان را چشید اما علیرغم همه سختیها در ایران ماند. علاقه اش به این سرزمین در شمار بسیار زیادی از نوشته هایش پیداست (۲)، اما ایران دوستی او متفاوت از «ناسیونالیسم» راستگرای سلطنت طلبی است که وابستگی این دیار را در پوششی دروغین از ایران دوستی پنهان می کند. او ستایشگر جنبشهای آزادیخواه و عدالت طلب ایرانی بوده است. نخستین کتابی که او به نگارش درآورد، «جنبش مزدک و مزدکیان» نام داشت و تا همین امروز در این مسیر گام برداشته است.

او به عنوان «چهره ماندگار» برگزیده شد. برخی نویسندگان و هنرمندان آثاری – کتاب و فیلم مستند - در معرفی او خلق کردند، اما هرگز اهمیت او، آنچنان که شایسته اش است، به درستی درک نشده است.

پی نوشت:

گفتگو با بهزاد فراهانی، چیستا، دی و بهمن ۱۳۸۲

پرویز شهریاری، «دانش در ایران باستان و تاثیر آن بر جهان»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 17:49  توسط س د  | 

سکوت

از دوستانی که هر بار به این وبلاگ سر می زنند و با صفحات آپدیت نشده مواجه می شوند، سپاسگزارم و از آنها پوزش می خواهم. در شرایطی که حرفهای بسیار مهم برای گفتن وجود دارد اما امکان بیان آنها نیست، من ترجیح می دهم سکوت کنم. بدون شک، سکوت کردن بهتر از حرّافی با بحثهای بی اهمیت است. به قول برشت: «امروز، فقط حرفهای احمقانه بی خطرند».

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 2:16  توسط س د  | 

نوری مالکی یا بستنی؟

اخیراً یک مغازه بستنی فروشی ایرانی - از آن نوعی که ما با عنوان «آیس پک» می شناسیم - در بغداد راه اندازه شده است. ظاهراً آیس پک ابتکار ایرانی ها است و حالا می خواهند آن را به عراق هم صادر کنند. تا اینجای قضیه، موضوع مهمی نیست.

مساله از آنجا شروع شد که امریکایی ها از این کار نگران شدند. واشینگتن پست و مجله تایم صفحاتی به این موضوع اختصاص دادند. این در حالی است که پس از ۹ ماه بلاتکلیفی بالاخره نوری مالکی دولت را در عراق تشکیل داد. حالا این سوال مطرح می شود که نفوذ ایران در عراق از طریق نوری مالکی اعمال می شود یا از طریق آن مغازه بستنی فروشی – که این همه در صدر اخبار نشریات «معتبر» قرار گرفته؟

بسیاری «آیس پک» ایرانی را با مک دونالد آمریکایی مقایسه کرده و آن را رقیبی سرسخت برای فرهنگ آمریکایی می دانند. آن شخصی هم که امتیاز تاسیس آیس پک ایرانی را در عراق گرفته، اعلام کرده که در ابتدا قرار بوده نمایندگی مک دونالد را بگیرد اما از سویی چون مک دونالد مبلغ بیشتری را از وی طلب نموده و از سوی دیگر احتمال حمله تروریستی به مغازه های امریکایی بیشتر است، آیس پک ایرانی را به مک دونالد امریکایی ترجیح داده است.

برای ما – ایرانیها – که همواره درگیر مشکلات داخلی بوده ایم این سوال کمتر مطرح شده که راه نفوذ (یا انتقال) فرهنگ ایرانی به دیگر کشورها چیست؟ در وهله نخست باید ببینیم که دقیقا چه چیز را می خواهیم انتقال بدهیم؟ دیگر کشورها چگونه این کار را کرده اند؟

مشخصاً یکی از مهمترین شیوه های انتقال فرهنگ، ترویج زبان و ادبیات یک کشور است. اگر حتی از ادبیات و دانش سنتی ایرانی به کلی صرف نظر کنیم، در میان کشورهای منطقه، ایران نخستین تجربه ورود به ارزشهای دنیای جدید را داشته است. از دوران جنگهای ایران و روس – در زمان فتحعلی شاه – و به ویژه از انقلاب مشروطه به بعد آثار فرهنگی بسیار زیادی در ایران تولید شده است. به نظر می رسد راه انتقال فرهنگ ایرانی به کشورهای همسایه، ارائه چنین آثاری است. نزدیکی فرهنگی و نیز تجربه های مشترک تاریخی، قرابت این آثار را برای این کشورها بیشتر می کند. اینکه نوری مالکی رابطه نزدیکی با حاکمان ایران داشته باشد تضمین کننده گرایش عراقیها به فرهنگ ایرانی نخواهد بود. همچنین اگر آیس پک را اختراع ایرانی ها بدانیم نیز نمی توان آن را عنصری از فرهنگ این کشور دانست. آیس پک هیچ تفاوتی با مک دونالد ندارد، جز آنکه نامش عوض شده. گاهی ما از چیزهای مسخره ای احساس غرور می کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 1:58  توسط س د  | 

تعزيه «حر»

امروز براي اولين بار پس از دوران كودكي موفق شدم يك «تعزيه» ببينم. مشاهده نمايش (تعزيه) «حُر» در كنار تئاتر شهر مرا به ياد سالهايي انداخت كه بخشهاي زيادي از متن اين نمايشنامه را از پدربزرگم آموخته بودم: «يابن ختم مرسلين، آتش زدي بر پيكرم، بي سبب بردي در اين هنگام، من نام مادرم...»

 

آن موسيقي زيبا كه با شيپور و طبل نواخته مي‌شود هم براي من بسيار نوستالژيك بود. «حر» از سرداران يزيد است كه مامور شده تا آب را بر امام حسين ببندد، اما در نيمه راه پشيمان شده و با پيوستن به صفوف ياران حسين جان خود را نثار مي‌كند. نقطه اوج نمايش آنجاست كه امام حسين (با لباسي به رنگ سبز) با نام بردن از مادر حر، او را خشمگين مي‌سازد، اما زماني كه حر مي‌خواهد نام مادر حسين را در تلافي بر زبان جاري كند، به ياد مي‌آورد فاطمه را... و من امروز به ياد مي‌آورم كه آن سالها از «فاطمه» چه تصويري در ذهن داشتم: دختر پيامبر خدا، زيباترين زن جهان هستي، با نجابتي بي‌نظير، آنگونه كه دكتر علي شريعتي توصيفش مي‌كند: «فاطمه، فاطمه است». آن زمان مي پنداشتم كه: آيا مي‌توان زيباتر از اين نام، در ذهن تصوري داشت؟

* * *

از زمان دكارت و به ويژه كانت به بعد به خوبي فهميديم كه «شيئ در خود» با «شيئ براي خود» متفاوت است. بعدها نشانه شناسان قرن بيستمي به ما يادآوري كردند كه رابطه دال و مدلول پيچيده تر از آن است كه در نگاه اول به نظر مي‌رسد. آنان كه با جامعه شناسي آشنايي دارند مي‌دانند كه وظيفه جامعه شناس فهم معناي پديده‌ها از مجراي ذهن كنشگران است. با حذف اين مجرا همه چيز سخيف و پيش پا افتاده مي‌شود، و درست در همين نقطه است كه تفاوت ميان نگاه جامعه شناختي با نگاه عاميانه هويدا مي‌گردد.

معناي مناسك مذهبي ايران نيز تنها از همين زاويه قابل درك است. من امروز در كنار خود افرادي را مي‌ديدم كه براي «حر» اشك مي‌ريختند. براي بررسي اين معنا، اينكه آن واقعه تاريخي چگونه بوده اهميت زيادي ندارد. ايرانيان در طي اين قرنها با امام حسين همحسي عجيبي پيدا كرده‌اند. «امام حسين» ريشه در تاريخ ما دارد. «عاشورا» در اين مرز و بوم بارها اتفاق افتاده است...

* * *

قرن بيستم تازه آغاز شده است. اينجا تبريز است. سراسر شهر پر است از مشروطه خواهان. يك آموزگار جوان آمريكايي هم با آگاهي از خيزش آزاديخواهانه ملت ايران، داوطلبانه به تبريز آمده است. نامش «هوارد باسكرويل» است. او در همان نخستين روزهاي ورودش با دردهاي ايرانيان آشنا شد، براي شاگردانش از خيام نيشابوري گفت، پوشيدن لباس ايراني را به لباس غربي ترجيح داد، و اينك در يكي از ميدانهاي شهر تبريز در وسط نمايش تعزيه خواني قرار گرفته! در اين تعزيه، او نقش سفير فرنگ در دربار يزيد را بازي مي‌كند. شمشير مي‌كشد و به ميان ميدان قدم برمي‌دارد. در يك لحظه چشمانمش با چشمان تماشاگران تلاقي مي‌كند. ناگاه جمعيت اشكهاي باسكرویل را مشاهده مي‌كند كه سرازير است و اندكي بعد او را مي‌بينند كه به هق هق مي‌افتد. مردم شگفت زده‌اند: مگر مي‌شود يك امريكايي هم براي امام حسين گريه كند؟

پس از خاتمه تعزيه، يكي از دوستان باسكرويل علت گريستنش را از وي مي‌پرسد. امين مالوف پاسخ باسكرويل را چنين به نگارش درآورده است: «خودم را با جمعيت در آميختم در حالي كه پيرامونم شيون و زاري بر مي‌خاست. وقتي چهره‌هاي گريان و درهم شكسته را در نظر مي‌آوردم و به چشمان بهت زده و سرگشته و ملتمس مردم خيره مي‌شدم سراسر شوربختي ايران را مي‌ديدم. مي‌ديدم كه روانشان از هم گسيخته و محنتهاي بي‌پايان و پي در پي، آنان را در خود فرو برده است..».

باري، كدام وجدان انساني با فهم آنچه در ايران گذشته و مي‌گذرد مي‌تواند جلوي اشكهاي خود را بگيرد. آن روزها هم عاشورايي ديگر در پي بود. قواي محمد علي شاه تبريز را محاصره كردند و در نتيجه آن زنان و كودكان و سالخوردگان از گرسنگي مردند. باسكرويل در راس سپاهي از مشروطه خواهان به قواي استبداد حمله‌ور شد. تنها «شهيد» آن عاشورا باسكرويل بود. او جانش را در راه آزادي ايران نثار كرد و مردم تبريز تا دهها سال بعد به نام او سوگند ياد مي‌كردند...

* * *

براي من تماشاي تعزيه «حر» بسيار جذاب بود. نه فقط به دليل خاطرات كودكي‌ام، بلكه به دلايلي مهمتر. از ميان تعزيه‌ها، تعزيه «حر» را هميشه بيش از سايرين دوست داشته‌ام. درست است كه دال به مدلول اشاره دارد، اما اين مدلول واسطه‌اي بيش نيست. اين مدلول، خود دالي است كه مدلولي عميق‌تر را نشانه مي‌رود. براي كسي كه دركي از تماميت تاريخ ايران نداشته باشد، فهم اين مساله آسان نيست، و احتمالاً برداشتي نادرست از قضيه خواهد داشت.

پي نوشت:

۱- امين مالوف، «سمرقند: دست نويس سري»

۲- در آستانه نخستين سالروز درگذشت يك انسان دوست داشتني هستيم. هر زمان كه جلوه‌هاي زيباي مذهب را كه در پدربزرگم مي ديدم در ذهن خود تداعي مي‌كنم به ياد او مي‌افتم. يادش گرامي باد.

۳- براي بررسي جامعه شناختي تعزيه مراجعه كنيد به اينجا.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 19:31  توسط س د  | 

ایران و تمدن پارسی

گاهي يك اشتباه آنقدر تكرار مي‌شود كه هر اندازه هم بي اهميت باشد آزار دهنده مي‌شود. اين روزها گوش ما پر است از اصطلاحاتي چون «شووينيسم فارس»، «ستم فارسها»، «پان فارسیسم» و نظایر اینها. به کررات مشاهده می شود که واژه «فارس» (پارس) در سخنان بسياري از كنشگران سياسي ایرانی به طرزي بسيار نادرست مورد استفاده قرار مي‌گيرد. اما حالا يك نفر هم از خارج گود وارد اين ماجرا شده و مدعي شده كه در ايران تمدني به نام «پارس» وجود ندارد و هرچه هست اسلامي و عربي است. جهت اطلاع بايد نكته‌اي را باز كنم كه در بحثهاي روزمره بسيار مورد غفلت قرار گرفته است.

ابتدا بايد ببينيم كه «پارس» چيست و چرا تا اين اندازه مورد حمله افراد مختلف قرار مي‌گيرد. واقعيت آن است كه حمله به «پارس» بهانه حمله به «ايران» است. پژوهشهاي تاريخي مبين آنند كه پارس نام ديگر ايران است [1]. تا زمان رضا شاه پهلوي، در سراسر اسناد جهاني از كشور ما با عنوان «پارس» (Persia به انگليسي يا Perse به فرانسه) نام برده شده است. رضا شاه از مجامع جهاني درخواست كرد كه به جاي واژه «پارس»، از واژه «ايران» براي نام بردن از اين كشور استفاده شود. از آن پس بيشتر مكتوبات جهاني از واژه «ايران» استفاده كردند، با اين وجود بسياري نيز همچنان همان واژه «پارس» را به كار مي‌گيرند. در خود ايران، در طول تاريخ به تناوب از واژه‌هاي «پارس» و «ايران» استفاده شده است، اگرچه در دوره‌هاي متاخرتر واژه «ايران» رواج بيشتري پيدا كرده است.

واقعيت آن است كه در ايران قومي به نام «پارس» يا «فارس» وجود ندارد. اين يك اشتباه بسيار مهلك در ادبيات امروز ماست كه از «قوم فارس» در كنار «قوم كرد»، «قوم آذري»، «قوم بلوچ»، «قوم لر» و غيره ياد مي‌شود. اگر دقيق‌تر سخن بگوييم، بايد اذعان كنيم كه در ايران تيره‌هاي گوناگوني وجود دارند كه همگي «پارسي» يا «ايراني» هستند. بر اين اساس هيچ تفاوتي ميان فارسي و ايراني وجود ندارد.

ممكن است برخي براي رد اين ادعا به اين نكته استناد كنند كه همه تيره‌هاي ايراني به زبان فارسي سخن نمي‌گويند. اما آيا اين امر به معناي آن است كه كردها، لرها، آذري‌ها، بلوچ‌ها و... «فارس» نيستند؟ براي پاسخ به اين پرسش بايد به تاريخ رجوع كنيم. با نگاهي به تاريخ ايران در مي‌يابيم كه زبان فارسي زبان هيچ قوم يا تيره بخصوصي در ايران نبوده است. در واقع هر تيره‌اي يك زبان مخصوص به خود را داشته و زبان فارسي زبان مشتركي بوده كه در سراسر سرزمين پارس (ايران) به كار مي‌رفته است. به تدريج مردمان مستقر در نواحي مركزي ايران زبان خود را كنار گذاشته و تنها از زبان فارسي استفاده كرده‌اند اما در ساير مناطق ايران، زبانهاي پيشين همچنان حفظ شده و در كنار زبان فارسي به بقاي خود ادامه داده‌اند. خلاصه كلام آنكه زبان فارسي - به عنوان زبان ملي و مشترك همه اقوام ايراني - در طول تاريخ پيوند دهنده اين اقوام با يكديگر بوده و هيچ قوم يا تيره خاصي نمي‌تواند ادعاي مالكيت انحصاري بر آن را داشته باشد.

اما اين تحليل چه كساني را خواهد رنجاند؟ يقيناً دسته‌هاي گوناگوني با اهداف متفاوت در مقابل اين تحليل موضع خواهند گرفت. ممكن است برخي ناسيوناليستهاي راستگرا از اينكه چنين تحليلي مالكيت انحصاري‌شان بر زبان فارسي را زير سوال برده آزرده خاطر شوند. كسان ديگري كه مي‌خواهند هويت ايراني (پارسي) مردمان اين سرزمين را با چيزهاي ديگري جايگزين كنند نيز در مقابل من موضع خواهند گرفت. كساني هم از هم ميهنان ما هستند كه گمان مي‌كنند براي حفظ برخي رسوم محلي‌شان چاره‌اي جز مبارزه با هرآنچه «ايراني» است ندارند. نكته اينجاست كه قدرتمندترين بخشهاي سرمايه جهاني - اليگارشي مالي و نظامي – زمينه اصلي چنين تفرقه افكني‌هايي را دامن مي‌زنند. سرمايه جهاني مدتهاست كه سوداي بالكانيزه كردن ايران را در سر مي‌پروراند.

سناتور جین هارمن در ماه مه ‌۲۰۰۹ در اظهاراتی خواستار تجزیه قومی ایران بعنوان راه حلی برای برقراری حقوق بشر شد: «قوم فارس در ایران در اکثریت نیست. بلکه ایران یک جامعهٔ متکثر است. گروه‌های قومی متعدد، متنوع و ناسازگاری در جامعه ایران وجود دارند و یک راه حل بدیهی، که راه حل خوبی هم به‌نظر من هست، جداسازی این گروه‌های قومی از یکدیگر است». برنارد لوئيس نيز در كنفرانس بيلدربرگ طرحي ارائه كرد كه بر مبناي آن ايران به چند كشور نوپا - آذربايجان بزرگ، كردستان بزرگ، پشتونستان و... - تقسيم مي‌شود [2]. برخي كشورهاي عربي نوپاي منطقه نيز چند سالي است كه به پشتيابي سرمايه جهاني ادعاهايي مطرح مي‌كنند. «امارات متحده عربي» - كه خود به لحاظ قانوني بخشي از خاك ايران محسوب مي‌گردد كه با زور جدا شده – علاوه بر ادعاي مالكيت بر سه جزيره ايراني خليج فارس، تلاش دارد تا نام اين پهنه آبي را نيز تغيير دهد. در كمپيني كه در اينترنت براي نظرسنجي درباره نام خليج فارس به راه افتاده، اعراب اين توجيه را براي تغيير نام ذكر كرده‌اند: «نام "خليج فارس" به امپراتوري پارس مربوط مي‌شود كه ديگر وجود ندارد. چنانكه درياي مدريترانه را درياي روم مي‌ناميدند...» [3]. ملاحظه مي‌كنيد كه چه سفسطه‌هايي به كار مي‌گيرند! اما چرا خود ما بايد وسيله رسيدن آنان را به مقاصدشان فراهم كنيم؟

با همه اينها، ممكن است تصور شود كه من از آسيميلاسيون فرهنگي دفاع كرده‌ام. چنين نيست. تاريخ ايران نشان مي‌دهد كه ساير زبانهاي ايراني نه تنها رقيبي براي زبان رسمي و ملي ما نبوده‌اند، بلكه نقش ذخيره‌اي غني را براي آن ايفا كرده‌اند. با حملات خانمانسوزي كه از سوي اعراب، مغولان و... به ايران شد، همين زبانها بودند كه مانع از ميان رفتن زبان رسمي پارسي شدند. در واقع ما با زبانهاي پارسي در كنار يك زبان پارسي رسمي مواجه بوده‌ايم. اين وحدت در عين كثرت رمز پايداري ايران زمين از دير زمان بوده است. در فرهنگ ايران باستان، اين وحدت در عين كثرت در «شاهنشاه» تجلي مي‌يافت. بديهي است كه اين مفهوم را نبايد با ايدئولوژي مبتذل سلطنت طلبي امروزي در ذهن مجسم ساخت. در حقيقت هگل به همين دليل ايرانيان را «نخستين ملت تاريخي» و «ايران زمين» را «نخستين دولت شاهنشاهي» مي‌داند. او معتقد است كه برخلاف امپراتوري‌هاي هندي و چيني كه زندگي و زايندگي خود را از دست داده و به «حيات گياهي» رانده شده‌اند، نظام سياسي ايران با مفهوم جديد امپراتوري پيوسته است. هگل مي‌نويسد: «شاهنشاهي ايران، امپراتوري به معناي جديد كلمه است، چنانكه امپراتوري كهن آلماني و امپراتوري بزرگ ناپلئون بودند، زيرا از دولتهاي چندي فراهم آمده كه در واقع به يكديگر وابسته‌اند، اما هر يك شخصيت خاص، رسوم و حقوق خود را حفظ كرده‌اند» [4]. البته آشكار است كه اين مساله با آنچه كه امروزه قومگرايان در پي‌اش هستند هيچ شباهتي ندارد.

سخن واپسين

تلاش براي حفظ و نشر زبانهاي محلي نه تنها هيچ منافاتي با گسترش زبان ملي و تمدن پارسي ندارد، بلكه باعث رونق بيشتر آن خواهد شد. يقيناً اكثريت عظيم توده‌هاي مردم ما در سراسر كشور اين مساله را درك مي‌كنند. اما بايد حواسمان به بيگانگاني باشد كه – به بهانه هاي مختلف - هر از چند گاهي دشمني خود با تمدن پارسي و ايراني را اظهار مي‌دارند. دشمني با تمدن پارسي به منزله دشمني با تك تك افراد ايراني است و اين نقض امنيت ملي كشور ما است.

پی نوشت:

۱- رضا مرادي غياث آبادي، «ايران چيست»، در اینجا بخوانيد

۲- بنگريد به اینجا

۳- عين جمله آنان را در اينجا مي‌آورم. درون كروشه جمله‌اي را به آن مي‌افزايم تا مبادا حاصل اين نقل قول در موتورهاي جستجوگر اينترنتي باعث گمراهي خواننده انگليسي زبان گردد:

“The name "Persian gulf" is linked to the Persian empire that does not exist any more. As Mediterranean sea used to be called Roman Sea.”… [COMET-IR: What nonsense! It’s obvious that this claim is not true. As anybody knows, Persia is the other name of Iran, and we know that Iran (or Persia) does still exist, whether as an empire or any other forms of state!]

 ۴- هگل، «درسهاي فلسفه تاريخ»، ص ۴۳۹

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 18:48  توسط س د  | 

آيا انسان پيروز خواهد شد؟

la franceفرانسه‌ي امروز به پا خواسته تا جلوي از بين رفتن دستاوردهايي را كه دهها سال پيش به دست آورده بود بگيرد. اينكه اين جنبش موفق شود يا نه از يك نظر شايد خيلي مهم نباشد: سن بازنشستگي ۶۰ سال تعيين شود يا ۶۲ سال، دنياي از دست رفته‌ي انسانها را به آنها باز نخواهد گرداند. اما در اين ميان حداقل يك مساله توجه برخي را به خود جلب مي‌كند: وقتي بازي را باختي، از امتياز دادن‌هاي بعدي هم نبايد تعجب كني. از اواسط قرن هيجدهم به بعد خيزشي شروع شد كه دورنماي آن پيروزي انسان بود. اما دهها سال است كه نه تنها اين خيزش متوقف شده، بلكه اين بار خيزشي معكوس از سوي شكست خوردگانِ آن روزگاران بر عليه انسانگرايان آغازيدن گرفته است. بورژوازي امتيازهاي از دست داده‌ي خود را گام به گام باز پس مي‌گيرد.

اعتصابهاي اخير فرانسه مرا به ياد پرسش اريك فروم انداخت: «آيا انسان پيروز خواهد شد؟». در سال ۱۹۶۱ فروم كتابي با همين عنوان نوشت. اگرچه به عقيده من از همان روزها هم تا اندازه‌اي روندهاي بعدي مشخص شده بود اما شايد آن سالها نمي‌شد پاسخ روشن و كاملي به اين پرسش داد. امروز پاسخ ما كاملاً واضح است: انسان شكست خورد! همين.

به دلايلي چند، گمان مي‌كنم كه فروپاشي شوروي مهمترين نشانه شكست انسان است. البته به شرط آنكه فكرمان را آنقدر تعطيل نكنيم كه با شنيدن عبارت "فروپاشي شوروي"، فرو ريختن ديوار برلين و آن حوادث بي اهميت در ذهنمان تداعي شود. سالهاي سال پيش از آن روز اتحاد شوروي فرو پاشيده بود. فردي كه از او با عنوان بنيانگذار انقلاب اكتبر ياد مي‌شود در نخستين سالگرد انقلاب (يعني در سال ۱۹۱۸) طي نطقي گفته بود كه يا جهان سرمايه راه ما را برخواهد گزيد يا ما از بين خواهيم رفت. اينكه اين اظهار نظر تا چه اندازه آگاهانه بود معلوم نيست، اما واقعيت اين است كه درست به همين دليل و از همان نخستين سالهاي پس از پيروزي انقلاب، فروپاشي آغاز شده بود. به يقين، انديشه‌هاي آن مرد هم در اين فروپاشي بي تاثير نبود، گرچه به لحاظ اخلاقي نمي‌توان بر او خرده گرفت. بيشتر عمر او در تعقيب و گريز سپري شده بود و فرصت كافي براي تعمق نداشت. شايد اگر چنين فرصتي مي‌داشت هم اوضاع چندان تفاوت نمي‌كرد.

اينكه ايدئولوگهاي شوروي – از ولاديمير ايليچ گرفته تا آخرينهايشان – انديشه‌هاي رهايي بخش آن بزرگترين فيلسوف هزاره دوم را ساده لوحانه فهميدند يك علت اين شكست بود. مساله اين است كه بتوانيم تحليلي از اين شكست ارائه دهيم كه همزمان عيني و ذهني باشد؛ و اين كاري است بسيار دشوار؛ ور نه در تحليل اين شكست آنقدر كتاب منتشر شده كه مي‌توان با آنها دهها چاه مستراح را پر كرد.

واقعيت اين است كه انقلاب اكتبر يكي از مهمترين - نه اولين و نه آخرين - تلاشهاي بشريت براي فائق آمدن بر جبر اجتماعي بود. اگرچه اين تلاش به شكست انجاميد اما هرگز دليل بر آن نمي‌شود كه به آنچه كه عليه‌اش شوريد حقانيت دهيم. همانگونه كه ماشين آدم كشي ژاكوبنها حقانيت انقلاب فرانسه را زير سوال نبرد، اردوگاههاي كار اجباري استالين هم نمي‌تواند ناقض حقانيت انقلاب اكتبر تلقي گردد. تنها يك ذهن اسير شده در دنياي قدرت مي‌تواند پيروزي سرمايه‌داري را پيروزي بشريت بداند. حتي اگر نگاه ديالكتيكي به تاريخ را كنار نهيم و با همان شيوه پوزيتيويستي دست به مقايسه‌اي ميان اتحاد شوروي و ايالات متحده بزنيم نيز نمي‌توانيم برتري هيچ يك را بر ديگري ثابت كنيم. در هر دوي اين دو جهان، انسان شكست خورد.

دورنمايي كه از آينده داريم بسيار نا اميد كننده است. اما دانش ما از تاريخ ما را بر آن مي‌دارد كه منكر وجود هر گونه دترمينيسمي در تاريخ باشيم. آينده كاملاً باز است.

پي نوشت:

۱- اين كتاب اريك فروم را مي توانيد در اينجا بخوانيد.

۲- به خوبي مي‌دانم كه واژه «حقانيت» جنبه علمي نوشته را پايين مي‌آورد. حداقل در اين وبلاگ كه آزادي عمل بيشتري در نوشتن دارم، نمي‌خواهم نوشته‌هايم را به سطح «علمي» تقليل دهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 3:24  توسط س د  | 

درباره فيلتر شدن كتابناك

بود آيا كه در ميكده ها بگشايند...

كتابناك فيلتر شد. اين غم انگيزترين خبري بود كه در هفته گذشته شنيدم. نه فقط به اين سبب كه كتابناك يكي از بهترين تارنماهاي ايراني در عرصه فرهنگ بود، بلكه بيشتر از آن رو كه گويي در آستانه پايان نخستين دهه سده بيست و يكم هنوز قرار نيست دست از خودزني برداريم. مي‌گويم «خودزني»؛ و بر اين واژه تاكيد خاص مي‌نهم. زيرا معتقدم كه كميته فيلترينك به عنوان مهمترين ناظر اينترنت در ايران برخلاف اهداف خودش و برخلاف آنچه مصلحت ملي است عمل كرده است. «كتابناك» يك سايت اينترنتي بود كه همگان مي‌توانستند كتاب‌هاي فارسي را در آن بارگذاري كرده و به بحث و گفتگو درباره كتابها بپردازند. اتفاقاً مديريت سايت همواره از اين بابت هوشيار بود كه كتابهاي ضد ديني در آنجا بارگذاري نشود، و جالب اينكه حجم وسيعي از كتابهاي بارگذاري شده در آن سايت را كتب مذهبي تشكيل مي‌دادند.

اما اين اولين بار نبود كه چنين پايگاههاي فرهنگي اينترنتي فيلتر مي‌شوند. پيش از اين، سايت اينترنتي لغت نامه دهخدا نيز فيلتر شده بود و همچنان (تا لحظه نگارش اين متن) فيلتر مي‌باشد. چندي پيش نيز يك سايت مهم دانلود كتاب (avaxhome) را فيلتر كرده بودند. دراين باره ايميلي به كميته محترم فيلترينگ فرستادم و برايشان توضيح دادم كه يك بخش بسيار كوچك از اين وبسايت شامل نشريات مستهجن مي‌شود و باقي مطالب را كتابهاي جديد الانتشار تشكيل مي‌دهند. خوشبختانه در اين مورد (شايد) ايميل من اثر كرد و سايت آواكس رفع توقيف شد. اما همچنان يك پرسش باقي مي‌ماند: علت اين گونه فيلتر كردن‌ها چيست؟

بديهي است كه هر پايگاه اينترنتي، هر اندازه هم مفيد باشد، ممكن است مطالبي در آن ديده شود كه با انديشه‌هاي ما سازگار نباشد. آيا اين مساله به تنهايي فيلتر شدن يك سايت را توجيه مي‌كند؟ احتمالاً پاسخ اين است كه كميته فيلترينك بر مبناي قانون جرايم رايانه‌اي هر آنچه را كه مصداق بندهاي شرح داده شده بداند فيلتر مي‌كند. اگر چنين است پس ما هم نبايد گله‌اي داشته باشيم، چرا كه قانون در حال اجرا شدن است. تا اينجاي كار مشكلي نيست. اما همه‌ي مساله اين نيست.

بعضاً در جاده‌هاي بين شهري، در مسيرهايي بسيار باز و در جايي كه همه رانندگان با سرعتي بالاي ۱۰۰ كيلومتر در ساعت حركت مي‌كنند تابلوهايي ديده مي‌شود كه حداكثر سرعت مجاز را به شكل عجيبي مقابل چشمانتان به نمايش مي‌گذارند. وقتي سرعت اتومبيل شما (مثل بقيه) ۱۱۰ است و تابلوي راهنمايي به شما مي‌گويد «حداكثر سرعت مجاز ۲۰ كيلومتر در ساعت» چه احساسي داريد؟ آيا جز اينست كه لبخندي بزنيد و از كنار تابلو بي‌اعتنا عبور كنيد؟ يقيناً همه رانندگان (و حتي خود پليس) چنين تابلويي را ناديده مي‌گيرند! ممكن است از خود بپرسيد كه چرا چنين تابلوي بي‌منطقي را در اينجا نصب كرده‌اند؟ پاسخ خيلي ساده است: براي اينكه ذهن اصحاب قدرت در ايران همواره يك طرز فكر بسيار ابتدايي و پيش پا افتاده داشته است: «كار از محكم كاري عيب نمي‌كند»! اما اين ذهن هرگز فكر عواقب «كار» را نكرده است. وقتي قانون را اينقدر بيجا خرج مي‌كنيم مشروعيتش از بين مي‌رود. آنوقت نبايد تعجب كنيم كه چرا اكثر رانندگان در جاده‌ها با نور بالا زدن همديگر را از وجود پليس با خبر مي‌كنند! اين مساله معناي خيلي بد و خطرناكي دارد: يعني سبقت غير مجاز براي هيچكس قبح نيست؛ آنچه قبح است خودِ پليس و قانون است!

براي آنان كه همواره ناله مي‌كنند كه چرا مردمِ جامعه ما به قانون احترام نمي‌گذارند مي‌نويسم: قانون در ايران هرگز تجلي اراده عمومي نبوده است. علت اين مساله هم اين است كه ما هرگز الزامات دنياي جديد را در نيافتيم. از نخستين تماسي كه ما با دنياي جديد برقرار كرديم وضعمان همين بوده است. شاه اسماعيل صفوي جنگ چالدران را به عثماني‌ها باخت، زيرا گمان مي‌كرد استفاده از توپ ناجوانمردي است. امروز هم در عرصه تجاهم «نرم»ي كه جهان غرب عليه ما آغاز كرده، الزامات مقاومت را درك نكرده‌ايم. هنوز نمي‌دانيم كه قوانيني كه براي دفاع از خود در مقابل اين تهاجمات وضع مي‌كنيم بايد تجلي اراده عمومي باشد. معناي اين حرف فقط اين نيست كه بايد نمايندگان مردم چنين قوانيني را وضع كرده باشند، بلكه بيش از آن، منظور اين است كه قانون بايد توسط مردم پذيرفته شود. وقتي قوانيني وضع مي‌كنيم كه منطبق با الزامات دنياي جديد نيست، مجبوريم براي اطمينان از اجرا شدنش در هر مكاني يك پليس بگماريم. وقتي سايتي را فيلتر مي‌كنيم كه نه سياسي است، نه مستهجن است و نه از ديد عرف مشكلي دارد، بايد انتظار آن را هم داشته باشيم كه چنين شيوه فيلترينگي مورد قبول مردم واقع نگردد. گمان مي‌كنيد چه نتيجه‌اي از اين كار مي‌گيريم؟ واضح است: پيامد چنين عملي مشروعيت يافتن استفاده از فيلتر شكن در سطح گسترده توسط همه مردم است! اگر ما با منطقِ «كار از محكم كاري عيب نمي‌كند» دست به فيلتر كردن هر سايتي نمي‌زديم؛ اگر فيلترينگ تنها به سايتهاي مستهجن محدود مي‌شد؛ آيا باز هم هر كسي مي‌توانست بي هيچ پروايي صراحتاً اعلام كند كه از فيلترشكن استفاده مي‌كند؟ آيا در آن صورت استفاده از فيلتر شكن اينچنين قباحتش را از دست مي‌داد كه همه به همديگر هديه‌اش كنند؟

دنياي غرب به فكر منافع ملي ما نيست. سيل برنامه‌هاي ماهواره‌اي و اينترنتي كه بنيادهاي جامعه ما را هدف قرار داده است آنچنان گسترده است كه جز با خرد عمومي نمي‌توانيم در مقابل آن از هويت خود دفاع كنيم. به فرض كه «فارسي وان» را زديم، با GEM چكار كنيم؟ با فيس بوك چكار كنيم؟ با هزاران شبكه ماهواره‌اي و اينترنتي كه هر روز راه اندازي مي‌شود چكار كنيم؟ آيا جز اينست كه در مقابل چنين سايتها و شبكه‌هايي بايد از پايگاه‌هاي فرهنگي ملي خود دفاع كرده و آنان را تشويق به گسترش دادن حوزه فعاليتهايشان بكنيم؟ آيا نمي‌بايست در مقابل Facebook، Desktop Dating و... از كتابناك و بلاگفا دفاع مي‌كرديم؟ كتابناك مگر چه كرده بود جز اينكه كتابهاي فارسي را در دسترس همه فارسي زبانان قرار دهد؟ آيا اينچنين مي‌خواهيم از زبان فارسي دفاع كنيم؟

شوربختانه بايد اقرار كنيم كه نسلي كه پس از ما خواهد آمد به هيچ يك از ارزشهاي ملي وفادار نخواهد بود. نسل بعدي، نسل رپ و هاليوود است و ديگر از ايران چيزي بيش از يك منطقه جغرافيايي نمي‌شناسد. اينها را از اين جهت نوشتم كه بگويم ما آخرين نسلي هستيم كه براي فرهنگ ملي خود دل مي‌سوزانيم، وگرنه صلاح مملكت خويش خسروان دانند...

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 5:4  توسط س د  |